X
تبلیغات
زنــی کـه مـن بـاشـم ...
اتـ اق شـخـصـی ایـمـا پــ رنـد (:
از هرکجا که دیگرانی باشند باید کوچ کرد. چه خانه، چه وطن، چه بدن ... از هرجا که به بوی غیر مبتلا باشد باید رخت بست. این غیر می تواند خود آدم باشد حتا... من خیلی وقت ها برای خودم غیر بوده ام. آزار داده ام آن خودِ دیگرم را. آنی که دلش می خواست خودش باشد. اینکه من خیلی دلم می خواهد روی صندلی چرخدار بنشینم از ناشکری نیست، از خستگی است. البته آدم باید از خستگی هایش هم مراقبت کند. خستگی را بیایند ببرند آدم خطرناک می شود. خستگی را بیایند ببرند آدم شجاع می شود. می رود سوار ترن هوایی می شود. جیغ و داد می کند. عاشق می شود. آدم باید از خستگی هایش نگهداری کند. آنی هم که از نشستن روی صندلی چرخدار خسته است باید هی به یاد بیارود که خیلی هم خوب نیست آدم روی دو پایش بایستد. تا زمانی که ایستاده ای، تا می توانند تبرت می زنند. هی زیر پاهایت آتش های ریشه سوز روشن می کنند. اما به محض اینکه از پا می افتی، همه مهربان می شوند، دستگیر می شوند. می آیند بالا سر درختی که خودشان از ریشه زدند باران می شوند با چشم هایشان. اینها همان غیر اند که می گویم. از هرجا که غیر باشد باید گریخت ...
+تاریخ Sun 13 Apr 2014ساعت 4:32 PM ایـمـا پـ رنـد |


دانشمند ها ثابت کرده اند که آدم ها چیزها را آن طور که دوست دارند به یاد می آورند، نه آن طور که واقعا اتفاق افتاده اند. مثلا اگر شما از همسرتان جدا شوید و بعد مثل سگ پشیمان شوید، حتما ترجیح می دهید او را بسیار زشت و بدقواره به یاد بیاورید زیرا دیگر راه برگشتی نمانده. من هم مثل همه ی آدم ها، طبیعی است که ترجیح بدهم تو را آنگونه که می خواستم باشی به یاد بیاورم. اما زخم این جاست که تو دقیقا همانگونه که می خواستم بودی. یعنی خاطرات من عین واقعیت اند. و من آنی را از دست دادم که واقعیتش عین رویاهای من بود. زخم این جاست دلِ من! زخم اینجا، درست وسط پیشانیِ من است. درست آنجا که گلوله ی بوسه ی تو هیچ وقت ننشست... .

+تاریخ Mon 31 Mar 2014ساعت 7:28 PM ایـمـا پـ رنـد |

برای کسی که کسی را نمی شناسد، 22 بهمن هیچ بوی سوسن و یاسمن ندارد. چه فرقی می کند برایش مسیر راهپیمایی فردا، وقتی قرار نیست این خط کشی ها تو را به آشنایی برساند؟ 

برای کسی که کسی را نمی شناسد، چه فرقی می کند هوا چند درجه زیر کدام زمین است.. یا آمریکا کجایش را روی میز گذاشته و ایران کدامش را برداشته؟ 

کسی که کسی را نمی شناسد، فقط غصه ی آن سربازهایی را می خورد که اگر تفنگ روی سرشان نمی گذاشتند، هیچ وقت کسی نمی شناختشان ...


+تاریخ Mon 10 Feb 2014ساعت 8:48 PM ایـمـا پـ رنـد |

من وقتی دلم تنگ می شود خیلی آدمِ بیدلی می شوم. نه از آن نوعِ دهلویِ خوبش ... نه. از آن بیدل های مغرورِ زیرِبارِ دلتنگی نروی دیوانه که هی همه ی اشیاءِ عالم را میریزم توی خودم و حناق میگیرم. دستمال کاغذی ها را تمام می کنم و سُرمه ها را پخش..

 باور کن این دست های من دارند زود مادر می شوند. دارند زود پیر می شوند و بوی نانِ خشکِ صندوقخانه میگیرند. نانِ خشکِ صندوقخانه داستانِ همه ی بچه های فامیلِ مادری ست که آقاجان بهشان از اینها تعارف می کرد و همیشه هم بوی نا داشت. 

تو خودت نمی دانی ولی من تو را از آقاجان هم بیشتر دوست دارم بخدا. تو شیرینی هایت بوی نا نمی دهد. تو ریش هایت هنوز برای من شب است. به صبح نرسیده. تو کوهی... محکمی... نه مثل آقاجان که باید عصایش را میدید تا خیالش راحت بشود و پاهایش قوّت بگیرد. تو خودت عصای این دلِ شوریده ی منی ... 

باور کن این دست های من خیلی برای عصا زودند!


+تاریخ Wed 1 Jan 2014ساعت 2:20 AM ایـمـا پـ رنـد |

- ولی ای کاش دست های تو با من می گفتند که فردا روزِ دیگری ست... 

مگه من و تــو چیمون از آیــدا و شــاملو کمتره که برات شعر نخونم؟ چیمون از رومئو و اون دختره دیوونه کمتره که برات نمیـرم؟ چیمون از خودمون کمتره که اینجوری عاشقت نباشم؟... ما از سرِ خودمونم زیادیم ..نه از سرِ همدیگه ها؟؟ از سرِ خودمون. اگه از سرِ هم زیاد بودیم که سر می رفت عشقمون فدات شم. ترسِ منم از همینه، که یه وقت از سرم کم نَشین. تو و سایه ت. 

وقتی نصفِ حسرتام با "اگه می دونستی .." شروع میشه، یعنی چیزایی هس که نمی دونی. جلوی آینه که وامیستم، موهامو که می بینم، یادم میاد چقد از دوست داشتنت میگذره و چقدر هنوز... 

دارم پیر میشم و صد ساله که نیستی. صد سال از نبودنت میگذره و انقدر هستی که انگار هنوز دیروزه. بالاخره این پاییز تموم میشه و دونه های دل منم مثِ انارای رو درخت سیا میشه. به خودم میگم این پاییز که تموم شه، برف که بیاد، با دستای خشکِ سردم چه کنم؟ با گیسِ نداشته و سرمای فرقِ سرـسوزِ این شهر چه کنم؟ با ردّ پای تو روی برفایی که زیرِ پای من نمی شینه چه کنم؟ 

به کجای این شبِ تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟....

چه کنم؟...


+تاریخ Mon 16 Dec 2013ساعت 4:20 PM ایـمـا پـ رنـد |

بیا یجوری به هم نگاه کنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، اصلا انقد نگاه کنیم که خنده مون بگیره. یجوری که انگار منم میدونم و توام میدونی ... ولی بقیه ندونن. باشه؟ یجوری که هیچ کس اونجوری کسی و نگاه نکنه... هیچ همدیگه ای همدیگه رو اونجوری نگاه نکنن... بذار یجوری نگات کنم که بفهمی پاییزِ وقتی سردتر میشه که دستای دوروبرت اونقد قلّابی باشن که با همه ی ماهی بودنت نتونی از پسشون بربیای...

بذا یجوری صدات کنم که یادت بیاد اسمت و.. یجوری که یادت بیاد خیالبافی های شکافته شده رو... بذا یجوری صدات کنم که دیگه صدای خش خش برگا اذیتت نکنه. یجوری که باور کنی پاییزه ... 

دیگه پاییزه..


+تاریخ Fri 29 Nov 2013ساعت 11:40 PM ایـمـا پـ رنـد |

- یک حرف هایی هستند که نمی توانی بگویی، مثل مایع از چشمت می زنند بیرون... انفجارِ آرام یک زن با صدای بوووووم یا نه ... فین ... فففففففففف

یک حرف هایی هستند که فیلم می شوند. می روی سینما. لُخت می نشینی روبروی پرده. شکمت می سوزد از بس که آدمای های توی فیلم تواند ... خودت اند... 

یک حرف هایی هستند که نمیتوانی بگویی. مثلا اینکه چقدر دوس داشتی روی ویلچر می نشستی تا از پیاده روی کردن معافت کنند اطرافیان. و دلشان بسوزد و اینطرف و آنطرف ببرندت. 

نمی توانی بگویی چقدر سخت و گریه دار است وقتی شارژ لپتاپت دارد تمام می شود و تو دستت به شارژر نمی رسد. چقدر گریه دار است... 

این دست نرسیدن ما را میخورد. از بین می برد. دستمان به هرچیزی که نرسد، یا خرابش می کنیم یا می پرستیمش. نمی شود بلند شویم و برویم برداریمش.

یک حرف هایی هستند که نمی توانی بگویی. وقتی با پتو گرمت می شود و بی پتو سردت... چقدر گریه دار است... خدایا...


+تاریخ Tue 8 Oct 2013ساعت 0:39 AM ایـمـا پـ رنـد |