|
اتـ اق شـخـصـی ایـمـا پــ رنـد (:
|
میخواستم این را بگویم ... شبها که هوسِ چیزی میکنم ، یک روسری میپیچم به خودم ، می روم از مغازه ی روبه رو برای خودم میخرم .... یا وقتی هوسِ راه رفتن می کنم ، دست دوستی ، همخانه ای ، کسی را میگیرم می رویم خیابان خوری ...
هوسِ تو را کجای دلِ خشکم بگذارم من ؟! هوسِ مهربان بودنت را .... هوسِ باران دوستی ات را ... هوسِ اینکه موهای فرفریِ زشتم را دوست داشتی ... هوسِ قول ها و قال گذاشتن هایت را ...
مردها زیادند ...خیلی زیاد ... می شود با خیلی هاشان کنار آمد ... خیلی هاشان را مثل کتاب دوست داشت ... آری شود ... ولیک به خونِ جگر شود ...
...
شکستَـن مصدرِ سختـی ست ... تـوی خودش صدای شیـشه خُرده دارد حتـّا . ایـن شکستن را تا توی استـخوان های روحـت حس نکـنی ، این شکستن را تـا تـوی ریختـنِ مویـت نبینی این حرفـها را که نمی فهمـی جانِ دِلـم ... !
بایـد مثـلِ من باشـی ... باید مـثلِ من همـه ی روزهـای خـط زده ی تقویــمِ دیـواری را عُـق زده باشی تا بفهمـی اینـها را ! بایـد مثلِ من ، تکـه تکـه هایت را بریـزی توی یک کیسه و هرجـا می روی ؛ از ترمینـال تا دانشگـاه ، از نانوایـی تا تئـاتر این کیسـه را با خودت ببری .... بایـد بـرف ؛ این سپیـدِ عـامه پسـند برایـت آنـقدر خاطـره داشته باشد که روی سپیدی اش تهوّع کنـی ...
من خـودم اهلِ زمستانم ... پـاقدمـم همیـشه ی خدا سرمـا داشته ... پاقدمـم حتّا آدمـها را هم سردمزاج می کند ! برای همیـن میگویـم همـه چیز از دور بهتـر است گوشـه ی دِلم ...
نمی شود که همـه چیز را داد زد ؛ نمـی شود خیلـی چیـزها را درِگوشـی گفت حتّـا ... فقط باید مثلِ همـان شبِ برفـی ، که به جای چشـم هـا به ابروهــایم زُل زده بـودی ، روبـه رویـم باشـی و گـونه هایـم را بخوانی !!
گـونه ی آدمـها چیزِ مهمّـی ست اساسا ! بسته به این که رویـش خیسیِ اشک باشـد یا خیسـیِ بزاق کسی ... بسته به اینـکه رویـش چالِ خنـده باشد یا منحنـیِ رو به پاییـنِ تنهـایی ....!
...
گزک دست کسی نمی دهم دیگر ... خودم هستم و خودم . کسی توی زندگی ام نیست و فکر نکنم بیاید با این وارونگی زنانه ای که دچارش شده ام .... آمدم بگویم دلم برای اینجا ... این خانه ی لعنتی ... این زن لعنتی که من بودم تنگ می شود . دلم برای این همه دخترانگی چین چینِ بلند ... برای این همه گیس شدن های خوشبو تنگ می شود . آمدم بگویم من آدمِ ماندن نیستم ... بهانه ای برای ماندن ندارم که سقف سرم باشد و پاشنه ی کفش هایم ... که توی گل گیرم بیندازد ...
اینجا بماند برای آنهایی که ما جایشان را تنگ کرده ایم و اکسیژنشان را دزده ایم و ارث پدرشان را خورده ایم ... خودشان تقسیمش کنند و به نیش بکشند ...
آنهایی هم که می خواهند ایما پرند را گوشه ی دل و چشمشان داشته باشند به فیس بوق ارجاع می دهم . بیایید همانجا ... جلوی چشمم باشید ... با همین نامِ فارسی پیدایم می کنید زود ...
خداحافظی .
اینــها ، همه اش من هستم .

من همیشه توی خواب هایم نیم متر بالاتر از زمین هستم ... راه می روم اما پاهایم را روی هیچ چیزی نمی گذارم ... و هر دفعه می گویم این دفعه دیگر خواب نیست ... تمام شد ... مُرده ام و این همان آرامش موعود است !!
شانزده ساله که بودم دلم می خواست فقط بخوابم ... چون آنقدر روی خودم کار کرده بودم که به هر چیزی فکر می کردم خوابش را می دیدم ... بیشتر از همه پرواز ... و همین پرواز هم برایم ماند از آن همه توهّم ...
من معمولی نیستم ... زمستان ها پنجره ی اتاق را گوش تا گوش باز می گذارم و پنکه را روشن می کنم ... تابستان ها با لایکو می خوابم ... راستی ... لایکو و هایکو جناس دارند ...!
من معمولی نیستم ... هَمآغوشیِ مطلوبم آن است که بعد از یک کوهنوردی طولانی نزدیکِ صبح اتفاق بیافتد ... عاشق این هستم که جایی از بدنم را ببُرم و چسب زخم ها را رویش ردیف کنم ... اینها برای جلب محبت نیست ... چون حتی وقتی تنها هستم هم همین کار را می کنم ... شاید مازوخیسم باشد ... اما دیوانه وار خودم را دوست دارم ... مردهایی که خیانت می کنند را راحت می بخشم ... اما زن هایی که خیانت می کنند را هرگز ...
من معمولی نیستم ... یکی از آرزوهایم شنا با دلفین است ... یکی دیگر هم این است که توی یک موقعیت ترسناک کُشنده قرار بگیرم و قاتل یا جانیِ ماجرا عاشقم بشود ... یکی این که برگردم به قرن 18 و 19 میلادی ... یکی دیگرش این است که یک شب پاییزی توی یکی از کلیساهای ایتالیا یک گرگ نما را ببوسم و بعد از گردن دَریده شوم ...
و الان چند روزی ست معتقدم که به روانپزشک نیاز دارم و قطعا به بستری شدن ...

پ.ن : این ها دارند می شاشند به دیوار .
آدم ها توی هر مسافرت ، توی هر دیدار، توی هر آغوش ، بعدِ هر لبخند ، تکه هایی از خودشان را ... تکه هایی از دلشان را جا می گذراند ...! گاهی لبخندِ یک غریبه آنقدر زیبا می شود که دلت پَر می زند برای آشنایی اش ...! آشنایی بعضی ها بوی حیاطِ می دهد ، بوی حیاطِ خیس ...! بوی خاکِ خیس ... اصلا همه ی آشنایی ها خیس اند ... یا از بوسه یا از اشک ... آن دسته هم که خشک اند به درد لای جرز می خورند .... آشنایی باید آنقدر حوض باشد که ماهی قرمزِ قلبت خفگی های از سر دلتنگی را درد نکشد ... آشنایی باید آنقدر مِه باشد ... که نگرانی های پیش رویت را نبینی ، یا تار ببینی ... آشنایی باید آنقدر باران باشد که چاره ای جز چتر شدن روی سر غریبه ها نداشته باشی ... آشنایی باید آنقدر شربت باشد که عطشِ تمام تابستان های تنهایی ات را ببلعد ...
آدم ها توی هر بوسه ، تکه ای از عشقشان را ... تکه ای از نفسشان را جا می گذارند ... همین است که دلتنگی نفست را میگیرد ... نفست را ... میگیرد ...!

پ.ن : میگیرد ... نفست را ... !
چند دقیقه پیش ... متولد شدم ... می دانم هیچ دیکتاتوری برایش اهمیتی ندارد که کیکِ تولّدِ من چقدر بزرگ یا کوچک است ... می دانم هیچ باکره ای با تصورِ دردِ زایمانِ من درد نخواهد کشید .. حتی خیلی خوب می دانم آدم ها چقدر از درخت ها دور شده اند در این چند سال که من وارد دنیا شده ام ...
می دانم هیچ کس در ویِتنام به من فکر نکرده است .. اما من به همه جنگ ها فکر کرده ام ... من به همه ی اسکلت های آزمایشگاهی با دقت نگاه کرده ام ... حتی چند بار دستم را بُریده ام و لذّت برده ام ... من از درد کشیدت لذّت برده ام ...
چند دقیقه پیش ... زمین سنگین تر شد ... به اندازه ی پاشنه ی 19 ساله ی همه کفش های زنانه ای که تا امروز ، به گودیِ کمرم افزوده اند ... !
مادرم مرا ... همین چند دقیقه پیش .. به گاو ها تحویل داد ... به گوشت های قرمز ... به شیر های پاستوریزه ... به رُژ های خاویاری ... به عشق های کُشنده ... مادرم مرا به چادر نماز های مهربان تحویل داد ... به غصّه ای که هر سال برای مرگِ ماهی قرمزهایم می خورم ... به لبخند هایی که لب هایم را جر می دهند و دهنم را گشادتر می کنند ... آنقدر گشاد که زبانِ مردی دیگر برای بوسه های فرانسوی راحت توی دهانم جا شود ... !
مادرم مرا ... چند دقیقه پیش ... به نماز های قضای صبح ... صبحانه های نخورده ... ساندویچ های جا گذاشته ... مداد های کوچک شده تحویل داد ... مادرم مرا به مامورِ پُستی که ...

پ.ن : هنوز احمقم ... مثلِ روزهایی که فکر می کردم خیارشور هم درخت دارد ... !