تبليغاتX
زنــی کـه مـن بـاشـم ...
اتـ اق شـخـصـی ایـمـا پــ رنـد (:
- متولّد شُدم .

چند دقیقه پیش ... متولد شدم ... می دانم هیچ دیکتاتوری برایش اهمیتی ندارد که کیکِ تولّدِ من چقدر بزرگ یا کوچک است ... می دانم هیچ باکره ای با تصورِ دردِ زایمانِ من درد نخواهد کشید .. حتی خیلی خوب می دانم آدم ها چقدر از درخت ها دور شده اند در این چند سال که من وارد دنیا شده ام ...

می دانم هیچ کس در ویِتنام به من فکر نکرده است .. اما من به همه جنگ ها فکر کرده ام ... من به همه ی اسکلت های آزمایشگاهی با دقت نگاه کرده ام ... حتی چند بار دستم را بُریده ام و لذّت برده ام ... من از درد کشیدت لذّت برده ام ...

چند دقیقه پیش ... زمین سنگین تر شد ... به اندازه ی پاشنه ی 19 ساله ی همه کفش های زنانه ای که تا امروز ، به گودیِ کمرم افزوده اند ... !

مادرم مرا ... همین چند دقیقه پیش .. به گاو ها تحویل داد ... به گوشت های قرمز ... به شیر های پاستوریزه ... به رُژ های خاویاری ... به عشق های کُشنده ... مادرم مرا به چادر نماز های مهربان تحویل داد ... به غصّه ای که هر سال برای مرگِ ماهی قرمزهایم می خورم ... به لبخند هایی که لب هایم را جر می دهند و دهنم را گشادتر می کنند ... آنقدر گشاد که زبانِ مردی دیگر برای بوسه های فرانسوی راحت توی دهانم جا شود ... !

مادرم مرا ... چند دقیقه پیش ... به نماز های قضای صبح ... صبحانه های نخورده ... ساندویچ های جا گذاشته ... مداد های کوچک شده تحویل داد ... مادرم مرا به مامورِ پُستی که ...

پ.ن : هنوز احمقم ... مثلِ روزهایی که فکر می کردم خیارشور هم درخت دارد ... !


+تاریخ Wed 14 Mar 2012ساعت 4:7 AM ایـمـا پـ رنـد |


- گاهی به روی خودت نیاوری بهتر است ... می دانی ... همین یک جمله برای این پست کافی ست ... اما هی دلم وسوسه ی نوشتن دارد ...

حسِ مادری را دارم که از فرزندِ معلولش دور مانده ... حس مادری را دارم که شیر خشکِ فاسد را از روی ناچاری توی حلقِ نوزادش خالی می کند ... حس مادری را دارم که فرزندش را ندیده تا به حال ...

انگار این بارداریِ خیالی نمی خواهد تمام شود ... انگار این ویارهای کشنده فرزندی در پی نخواهند داشت ... انگار این تو نیستی که گونه ات را به گونه ام چسبانده ای و اشکهایت روی لب هایم می خیسد ... انگار تو نیستی که مرا دوست داری ... انگار کسِ دیگری ست ... این مرد کسِ دیگری ست انگار ... تو بلند تر بودی ... بی رحم تر بودی ...

حسِ مادری را دارم که فرزندِ نداشته اش را بی پدر ... بی مرد بزرگ کند و فرزندِ نداشته اش را بفرستد جنگ و لاشه ی خونیِ فرزندِ نداشته اش را به صورت بمالد و بعد بفهمد این لاشه .. لاشه ی فرزندِ داشته ی مادرِ دیگری بود و ...

تو مرا جایِ همه ی آنها که دوستم ندارند ... دوست داشته باش ... تو مرا جای همه ی جَک های غرق نشده توی آبِ های سردِ قطب ... ببوس ... تو مرا جای همه ی سرباز های برنگشته از جنگ ... فرزند باش ... ! تو مرا بلند تر بخوان ... تو مرا حفظ شو ...

هر چند امتحانی در کار نیست ... اما تو مرا بلند تر بخوان ...

پ.ن : سرد است ... دست فروش ها هستند ... اما نمی شود هیچ کدام را به آغوش کشید ...


+تاریخ Wed 4 Jan 2012ساعت 6:42 PM ایـمـا پـ رنـد |


- وقتی که زندگی روی سگ خودش را که نه ، روی خر خود را نشانت می دهد ، می فهمی این اصلا شبیهِ چیزی که می خواستی نیست ... !

این روز ها احساس می کنم با همه ی فاحشه های شهر نسبت دارم .. همه ی تاریکی ها را درد می کشم ...

این روزها از مرد های عینکی خاطره می سازم ... با یک حبه قند ... با یک کیسه میوه ... با یک بوسه ..

بوسه چیزِ غریبی ست اساسا .. سگ پدر هیچ چیز سرش نمی شود .... بوسه خواستنی ست .. بوئیدنی ست ... کشیدنی ست ...

بوسه را می شود توی جیبت بگذاری و به سفر بروی ... بوسه را می شود روی لیف بریزی و خودت را بشوری ... بوسه را می شود شانه کرد ... بوسه را می شود پاشید روی غذا ...

بوسه چیز غریبی ست سگ پدر ... !


+تاریخ Mon 12 Dec 2011ساعت 1:17 PM ایـمـا پـ رنـد |


- دلت برای خانه تنگ می شود ... برای همه چیز خانه ... آدم هایش ... رختخواب هایش ... بوی غذاهایش ... آدم هایش ... پله هایش ... آدم هایش ...

آدم های خانه مان را هوس کرده ام ... آدم هایی که سر یک سفره نشستیم و از یک سفره خوردیم و پای یک سفره خوابمان برد ... آدم هایی که خیلی چیز ها ارزش دور بودن ازشان را ندارد ... آدم هایی که مگر چقدر قرار است زندگی کنند ؟ که آن را هم بدون تو باشند ؟ ... آدم هایی که مگر چقدر قرار است زندگی کنی ؟ که آن را هم بدون آن ها باشی ؟ آدم هایی که مگر چقدر قرار است زندگی کنیم که آن را هم بدون هم باشیم ؟ ...

و دلتنگی یعنی که این جمله را در اشخاص مختلف صرف کنی و حس کنی که واقعا چه چیزی توی این دنیای بی شعور ارزش دور بودن از زیر پوش های پدر و پیشبند های چرب مادرت را دارد ؟ ...

و دلتنگی یعنی این که موقع خالی کردن سطل زباله ی دستشویی بغضت بگیرد که اولین تجربه های تنها زندگی کردنت بودی تعفن می دهند ... !

و دلتنگی یعنی کسی نباشد برای نماز صبح بیدارت کند و تو هم بپیچانی ...

و دلتنگی حس بدی ست که دچارش می شوی ... بخواهی یا نخواهی ...

پ.ن : یحتمل زین پس پست ها عکس خواهند داشت ... :دی

پ.ن : زده ایم توی خط آهنگ های راننده کامیونی ...

پ.ن : دلمان هوم سیک شده است ):

پ.ن : خودمان نیز !

پ.ن.پ.ن : homesick


+تاریخ Wed 26 Oct 2011ساعت 12:30 PM ایـمـا پـ رنـد |


- حالمان خوب است ... غم هم می خوریم !

خانه ی جدید ... وسایل جدید ... هم خانه جدید ... این قارقارک های جدید که وی پی ان نمی دهند و ... خدا عاقبتمان را به خیر کند با سومین دانشگاه کشور ... که بخورد توی سرش این عنوان !

یک روزهایی می شود که فکر می کنی چقدر دیر می گذرد این چهار سالی که تازه شروع شده است ... یک روزهایی می شود که می فهمی همه دنیا هم برای دلتنگی های آدم کوچک است ، وقتی " او " ی آدم کنارش نباشد ... یک روزهایی می شود که فکر می کنی چقدر فاصله است بین تو و مردی که چمن های دانشکده را کوتاه می کند ... یک روزهایی می رسد که دلت می خواهد زودتر تمام شوند ...

ذوق می کنم وقتی سلف دانشگاه زرشک پلو می دهد ... ذوق می کنم وقتی ماده گربه ی ولو توی حیاط روی کفشم دراز می کشد ... ذوق می کنم وقتی استاد حرفهایم را تایید می کند و از لهجه ام ایراد نمیگیرد ... اما دلم می گیرد وقتی بی انکه بدانی مدام خودم را می جوم که ... کجای این دنیای وارونه بایستم بهتر توی کادر توجهت می افتم ؟ ...

پ.ن : یحتمل زین پس پست ها عکس نخواهند داشت .

پ.ن : صندلی توی سایت تمام شده ... الان دولا شده ام روی این ابو قراضه !


+تاریخ Mon 10 Oct 2011ساعت 10:57 AM ایـمـا پـ رنـد |

- من زنده ام .... خداحافظی های پی در پی داره از پا درم میاره ... اما زنده ام ...

پ.ن : نفسِ جواب دادنِ کامنت ها رو ندارم ... اما خاکِ همه تونم ... هوامو داشته باشین مث همیشه ...

+تاریخ Fri 23 Sep 2011ساعت 12:34 PM ایـمـا پـ رنـد |


- یک شب هایی مثلِ امشب ... هوسِ هیچ چیز ندارم ... نه خواب دارم ... نه دلم برای کسی تنگ شده ... نه به کسی زنگ می زنم که تا 8:30 صبح ، مثلِ آن روزهای بنفش ... من هی پشتِ گوشی بگویم می ترسم و تو هی سیگار روشن کنی ... بیسکوئیت مادر هم که نداریم ... که به خاطرش ذوق کنم و توی آشپزخانه جا خوش کنم ...

می دانی ؛ وقتی 45 دقیقه پیش ، به ابروهای پُر شده ام توی آینه نگاه می کردم ؛ یادم آمد باید آینه را هم به لیست وسایل خانه ی جدید ... که اصلا نمی دانم چه شکلی است ... کجاست ... اضافه کنم ...

الان ؛ همین الان ... یادِ بهمن ماهِ 89 افتادم ... شب هایی که با پای شکسته ، با گچی که هیچ کس رویش یادگاری ننوشت ... بدونِ بخاری ... بدونِ تو ... اولین روزهای زندگیِ دوماهه ام ... آخرین روزهای خوبِ با هم بودنمان را ... تنهای تنها ... گریه می کردم ...

دستخطم عوض شده ... خیلی ها ؟! راستی تو تا حالا دستخطِ من را دیده ای اصلا ؟؟ ... هوممم ... 

پ.ن : نمی توانم به کامنت ها جواب بدهم ... به دلایلی که می گذرد و تمام می شود و دوباره می آیم خانه هایتان در می زنم ... !

پ.ن : برسد روزی که بیایی بگویی اصلا قرار نیست بروی ... دیگر قرار نیست ...


+تاریخ Fri 26 Aug 2011ساعت 2:52 AM ایـمـا پـ رنـد |