اتـ اق شـخـصـی ایـمـا پــ رنـد (:
 

آدمای پیر، نه اینکه نتونن بجنگن واسه بدست آوردن چیزی.. آدمای پیر دیگه نمی خوان بجنگن.. چون خسته شدن از بس جنگیدن و قاعده ی دنیا و آدماش عوض نشد که نشد.. مگه نمیگن باید از تجربه ی اونا استفاده کرد؟ مگه نمی گن باید تاریخ خوند؟.. تاریخ چه چیزی به غیر از خستگیِ قرن ها و قرن ها رو به دوش خودش می کشه؟... اولش فکر می کنی درست می شه.. به زمان دلت و خوش می کنی و به آدم های جدید و خونه های جدید و خیابونای جدید... به کافه های جدید و کتاب های جدید و خاطرات جدید... به شهربازی و ساوندتراک خفن فیلم مورد علاقه ت و تجربه ی یه رستوران جدید... گاهی سیگار جواب می ده، گاهی دویدن، گاهی دوشِ آبِ سرد..

و وقتی داشتی دلت رو به این چیزا خوش می کردی نفهمیدی که زمان داره میگذره و تو پیرتر و خسته تر شدی.. خسته شدی چون کافه ها و غذاها و خیابونا و شهربازیا هیچ فرقی با هم ندارن.. بعد که می فهمی حق با شاملو بوده و "پرسش ها همه در محورِ روده هاست..." تصمیم می گیری دلت و به مرگ خوش کنی.. به ساعتِ صفر.. جایی که زمان متوقف می شه.

پ.ن: خوشا آن دم که زَن ـوار... با شادترین نیازِ تنم به آغوشش کشم...!

+تاریخ Thu 9 Oct 2014ساعت 2:24 PM ایـمـا پـ رنـد |

- همه از زن بودن نوشته اند و می نویسند.. کلیشه کرده ایم خودمان را.. شاید اگر کمتر دهان باز می کردیم و بیشتر می دویدیم وضعمان به بود.. نه آن دویدنی که خودمان فکرش را می کنیم.. نه دویدن توی آشپزخانه و به سمتِ اجاق، نه دویدن به سمتِ تلفن که صدای محبوبت از لابه لای سیم ها برسد به گوشواره هایت و قلقلکت بگیرد... نه آن دویدن به سمت بچه ای که او هم تو را به خاطر نیازش می خواهد و نه به خاطر خودت... نه.. دویدن برای اینکه باران رخت های آویخته بر طناب های خاطره را خیس نکند خدای نکرده، دویدن نیست... دویدن برای نسوختن بوی عشقی که روی گاز گذاشته ای دویدن نیست...

آن دویدنی را می گویم که سوختن و خیس شدن و گریه کردن را بگذاری توی خانه، در را سه قفله کنی، کلید را توی رودخانه بیندازی و موها و دامن را به دستِ بـــاد بدهی... دامن را به بــــاد بدهی... همه ی ظرف های شکسته، همه ی سینک های کثیف، همه ی سوختگی ها و رخت های اتو نزده و ابروهای اصلاح نشده را به باد بدهی و بدوی...

باید بیشتر می دویدیم تا پاشنه های بلندِ مضحک توی چشم هایشان بشکند و بوی تندِ لاک های مانده نفسشان را بگیرد... باید بیشتر می دویدیم تا دست های دائما به کمربند نشسته شان به گیس های بریده مان نرسد... نه که کمربندها همیشه برای شلاق شدن روی تیره ی پشت و بازوهای روشن ما باز شوند، نه... گاهی هم کمربندها باز می شوند تا یادت بیاید چقدر مردِ زندگی ات کم توقع است!...

باید بیشتر می دویدیم... از خودمان می دویدیم به آن سمتی که هیچکس ایستاده نباشد... نه قنداق تفنگی که از ذوقِ شانه های پهنِ صاحبش خودمان را منقبض کنیم، نه قنداق سفید کودکی که از دردِ وقتِ مکیدنِ جان ـمان، باز هم خودمان را منقبض کنیم...

این انقباض را خوب یاد گرفته ایم ما زن ها... وقت هایی که نباید گریست، مویرگ های شقیقه را.. وقت هایی که باید زندگی بخشید، ابزارِ زنانگی را... وقتی هایی که باید خفه شد، استخوان های فک را... آنقدر وقت برای انقباض زیاد است که وقتِ دویدن، درست همانجا که باید عضلات ران و روح را منقبض کنی به آن سمتی که هیچکس ایستاده نیست، از خستگی از پا در می آیی...........

 

+تاریخ Sun 20 Jul 2014ساعت 2:46 AM ایـمـا پـ رنـد |

 - حافظ و سعدی و این ها همه مالِ دلتنگی های سرسری و  زودگذر است جانِ من.. خودمان را می بندیم به ناف فال که هرچه تو بگویی. به حق شاخه نباتت نگو نه... نگو نمی شود!

اما آن دلتنگی که به جان می آورد آدم را... تنگ می کند نفس را و گویی که استخوان در گلوی نازک خویش داری، نه با حافظ و سعدی و نه با چایی نبات و سیگار و دوش آب سرد حل می شود، نه با گفتن و قدم زدن و پناه بردن به صندلی های تنهای سینما..

همینطور یکهو، سرِ شوخی یا کمی هم جدیت حتی، یک نفر یک حرفِ نامهربانانه از دهانش در می رود و ذهن و قلب و دست و چشم ما جر می خورد از فرط بغض و داد و اشک و غصه...

سخت ترش آن جاست که توی همه ی این احوالاتِ بوی گند گرفته، بین یک دو راهی هم باشی که تهِ هیچ کدامشان چراغی روشن نیست... فقط یکی دیرتر از آن یکی به تاریکی می رسد! بعد ترجیحت می شود اینکه همین جا که هستی بنشینی و فقط گاهی از هولِ تردید، نیمـ خیز می شوی و دست بر پیشانی میگذاری و دوردست ها را می پایی که نکند کسی بیاید رد بشود و تو دیر برسی به داشتنش ...

ما آدم ها مثل گل می مانیم.. زنده به مهربانیِ دیگرانـ مان هستیم... بی آب شاید چند روز بیشتر دوام بی آوریم حتی، تا بی مهربانی، تا بی نگاهی که ما را بخواند سطر به سطر..

همه ی گل های تاریخ از بی مهری مرده اند... به جانِ تو..!

 

+تاریخ Sun 15 Jun 2014ساعت 2:14 AM ایـمـا پـ رنـد |

من هروقت از زخم هایم حرف زدم، بیشتر سر باز کردند. ولی باز هم نمی شود که نگفت.

من این شب ها آنقدر دیر میخوابم که انگار مسئولیت شمردن همه ی ستاره ها و گوسفندهای دنیا روی شانه ام سنگینی می کند.. آنقدر دیر می خوابم که انگار برای باز نگه داشتن چشم هایم در تاریکی، باج می گیرم از کسی. بیزارم از این همه شب هایی که تو نمی دانی شان. زبان مرا هم که بسته اند به پلک های تو... تا چشم روی هم میگذاری، پاک لال می شوم..

کاش می شد دست هایم را دراز کنم، لبخندت را بردارم و پی مُردنم بروم.. پوستِ من به این رختخوابِ بی زبان چسبیده و موهایم رنگ جنگ گرفته.. ناخن هایم یکی درمیان شکسته اند و دستبند طلایی قلابی ام روز به روز سیاه تر می شود.... مثل خودِ قلابی ام..

اما نه، قلابی نیستم من. من بیشتر ماهی ام تا قلاب.. دوران قلاب بودن ما به سر آمده جانم.. حالا منم آن بی نوای به آب زده که پی افتادن به دست تو، همه شوری دریا را سر کشیده.. !

 

+تاریخ Wed 28 May 2014ساعت 2:35 AM ایـمـا پـ رنـد |


عشق را که نمی شود عمومی اش کرد. نمی شود داد بزنی که به قولِ حافظ، دل به جگر گوشه ی مردم داده ای... عشق را باید "ها" کنی زیر گوشِ کسی که فکرش را هم نمی کند که تو چقدر فکرش را می کنی..! عشق را باید خط کنی روی میزِ زیر دستش.. یا کتابِ "آیدا، درخت و خنجر و خاطره" ی شاملو... یا "دستان"ِ شجریان... یا... یا دستانِ خودش و خودت.

من آنقدر به دیگران حق می دهم که دیگر حقی برای خودم نمی ماند... من انقدر به دور بودن و دور ماندن تو از خودم حق می دهم که دیگر حالم از هرچه حق دادن به هم می خورد.. من دلم می خواهد پیش چشم هایت هوار شوم، که آی فلانی... آی جگرگوشه ی مردم! می خواهمت هنوز... آری هنوز هم، دریای اضطراب در سینه ی شکسته ی من موج می زند...! 

من دلم می خواهد پیش چشم هایت شعر شوم، اما شعر سپید... که با بی وزنی روی لب هایت بخزم... روی لب هایت بخزم...

روی لب هایت بخزم...


+تاریخ Tue 13 May 2014ساعت 11:37 PM ایـمـا پـ رنـد |

از هرکجا که دیگرانی باشند باید کوچ کرد. چه خانه، چه وطن، چه بدن ... از هرجا که به بوی غیر مبتلا باشد باید رخت بست. این غیر می تواند خود آدم باشد حتا... من خیلی وقت ها برای خودم غیر بوده ام. آزار داده ام آن خودِ دیگرم را. آنی که دلش می خواست خودش باشد. اینکه من خیلی دلم می خواهد روی صندلی چرخدار بنشینم از ناشکری نیست، از خستگی است. البته آدم باید از خستگی هایش هم مراقبت کند. خستگی را بیایند ببرند آدم خطرناک می شود. خستگی را بیایند ببرند آدم شجاع می شود. می رود سوار ترن هوایی می شود. جیغ و داد می کند. عاشق می شود. آدم باید از خستگی هایش نگهداری کند. آنی هم که از نشستن روی صندلی چرخدار خسته است باید هی به یاد بیارود که خیلی هم خوب نیست آدم روی دو پایش بایستد. تا زمانی که ایستاده ای، تا می توانند تبرت می زنند. هی زیر پاهایت آتش های ریشه سوز روشن می کنند. اما به محض اینکه از پا می افتی، همه مهربان می شوند، دستگیر می شوند. می آیند بالا سر درختی که خودشان از ریشه زدند باران می شوند با چشم هایشان. اینها همان غیر اند که می گویم. از هرجا که غیر باشد باید گریخت ...
+تاریخ Sun 13 Apr 2014ساعت 4:32 PM ایـمـا پـ رنـد |


دانشمند ها ثابت کرده اند که آدم ها چیزها را آن طور که دوست دارند به یاد می آورند، نه آن طور که واقعا اتفاق افتاده اند. مثلا اگر شما از همسرتان جدا شوید و بعد مثل سگ پشیمان شوید، حتما ترجیح می دهید او را بسیار زشت و بدقواره به یاد بیاورید زیرا دیگر راه برگشتی نمانده. من هم مثل همه ی آدم ها، طبیعی است که ترجیح بدهم تو را آنگونه که می خواستم باشی به یاد بیاورم. اما زخم این جاست که تو دقیقا همانگونه که می خواستم بودی. یعنی خاطرات من عین واقعیت اند. و من آنی را از دست دادم که واقعیتش عین رویاهای من بود. زخم این جاست دلِ من! زخم اینجا، درست وسط پیشانیِ من است. درست آنجا که گلوله ی بوسه ی تو هیچ وقت ننشست... .

+تاریخ Mon 31 Mar 2014ساعت 7:28 PM ایـمـا پـ رنـد |