X
تبلیغات
زنــی کـه مـن بـاشـم ...
اتـ اق شـخـصـی ایـمـا پــ رنـد (:
- ببین خوبجانِ من ... ! بی معرفتـ ها نه شاخ دارند که از دور بشناسی شان ، نه دُم دارند که برایت تکان بدهند . اصلا بی معرفتـ ها هیچ چیز ندارند .... حتّا دست هم ندارند ، دستی که بتوانی بگیری ، فشار بدهی ، ببوسی ... 

میخواستم  این را بگویم ... شبها که هوسِ چیزی میکنم ، یک روسری میپیچم به خودم ، می روم از مغازه ی روبه رو برای خودم میخرم .... یا وقتی هوسِ راه رفتن می کنم ، دست دوستی ، همخانه ای ، کسی را میگیرم می رویم خیابان خوری ... 

هوسِ تو را کجای دلِ خشکم بگذارم من ؟! هوسِ مهربان بودنت را .... هوسِ باران دوستی ات را ... هوسِ اینکه موهای فرفریِ زشتم را دوست داشتی ... هوسِ قول ها و قال گذاشتن هایت را ...

مردها زیادند ...خیلی زیاد ... می شود با خیلی هاشان کنار آمد ... خیلی هاشان را مثل کتاب دوست داشت ... آری شود ... ولیک به خونِ جگر شود ...

...

+تاریخ Tue 11 Jun 2013ساعت 2:51 AM ایـمـا پـ رنـد |

اینـکه من بعد از همـه ی این مـدّت ، دوباره دارم اینجـا می نویسم ، فقـط به خاطـر یک نفر است . فقـط به خاطـرِ آن یـک نفری ست که در واقع یک نفـر نیست ؛ همـه ی نفـرات دنیـای بیـست سالـه ی من است ایـن یـک نفر ! 

شکستَـن مصدرِ سختـی ست ... تـوی خودش صدای شیـشه خُرده دارد حتـّا . ایـن شکستن را تا توی استـخوان های روحـت حس نکـنی ، این شکستن را تـا تـوی ریختـنِ مویـت نبینی این حرفـها را که نمی فهمـی جانِ دِلـم ... ! 

بایـد مثـلِ من باشـی ... باید مـثلِ من همـه ی روزهـای خـط زده ی تقویــمِ دیـواری را عُـق زده باشی تا بفهمـی اینـها را ! بایـد مثلِ من ، تکـه تکـه هایت را بریـزی توی یک کیسه و هرجـا می روی ؛ از ترمینـال تا دانشگـاه ، از نانوایـی تا تئـاتر این کیسـه را با خودت ببری .... بایـد بـرف ؛ این سپیـدِ عـامه پسـند برایـت آنـقدر خاطـره داشته باشد که روی سپیدی اش تهوّع کنـی ...

من خـودم اهلِ زمستانم ... پـاقدمـم همیـشه ی خدا سرمـا داشته ... پاقدمـم حتّا آدمـها را هم سردمزاج می کند ! برای همیـن میگویـم همـه چیز از دور بهتـر است گوشـه ی دِلم ... 

نمی شود که همـه چیز را داد زد ؛ نمـی شود خیلـی چیـزها را درِگوشـی گفت حتّـا ... فقط باید مثلِ همـان شبِ برفـی ، که به جای چشـم هـا به ابروهــایم زُل زده بـودی ، روبـه رویـم باشـی و گـونه هایـم را بخوانی !!

گـونه ی آدمـها چیزِ مهمّـی ست اساسا ! بسته به این که رویـش خیسیِ اشک باشـد یا خیسـیِ بزاق کسی ... بسته به اینـکه رویـش چالِ خنـده باشد یا منحنـیِ رو به پاییـنِ تنهـایی ....!

...

+تاریخ Sun 26 May 2013ساعت 9:12 PM ایـمـا پـ رنـد |

حالِ نوشتن ندارد دست هایم . خونِ نوشتن ندارد شاید . نمی دانم . آمدم بگویم حالم مثل همیشه است . ابری با رگبارهای پراکنده ... آمدم بگویم شاید دیگر ننویسم چون فرصتش را که هیچ ... واژه هم ندارم دیگر ... آمدم بگویم اینجا باشد برای نسل های بعد که بدانند ایمایی بوده و چیزهایی نوشته و ...

گزک دست کسی نمی دهم دیگر ... خودم هستم و خودم . کسی توی زندگی ام نیست و فکر نکنم بیاید با این وارونگی زنانه ای که دچارش شده ام .... آمدم بگویم دلم برای اینجا ... این خانه ی لعنتی ... این زن لعنتی که من بودم تنگ می شود . دلم برای این همه دخترانگی چین چینِ بلند ... برای این همه گیس شدن های خوشبو تنگ می شود . آمدم بگویم من آدمِ ماندن نیستم ... بهانه ای برای ماندن ندارم که سقف سرم باشد و پاشنه ی کفش هایم ... که توی گل گیرم بیندازد ...

اینجا بماند برای آنهایی که ما جایشان را تنگ کرده ایم و اکسیژنشان را دزده ایم و ارث پدرشان را خورده ایم ... خودشان تقسیمش کنند و به نیش بکشند ... 

آنهایی هم که می خواهند ایما پرند را گوشه ی دل و چشمشان داشته باشند به فیس بوق ارجاع می دهم . بیایید همانجا ... جلوی چشمم باشید ... با همین نامِ فارسی پیدایم می کنید زود ...

خداحافظی .


+تاریخ Tue 1 Jan 2013ساعت 9:50 PM ایـمـا پـ رنـد |

- یعنی توی حمام ، زیر آن دوشِ خنگِ سوراخ سوراخ بنشینی و گریه کنی ... یعنی بروی روی بالکن ... خواجه امیری گوش کنی ... همسایه های رو به رو دزدِ خانه شان را دنبال کنند و تو گریه کنی ... یعنی بدونِ لایکو سردت بشود ... با لایکو گرمت بشود ... ندانی چه کنی ... خرسِ قهوه ای ت را بغل بگیری و بعد حس کنی مزاحم است ... و گریه کنی ... یعنی شارژ وایمکس تمام شود ... شارژ سیمکارت تمام شود ... حسابت خالی باشد ... از مَردت خبر نداشته باشی و گریه کنی ... یعنی دستِ راستت بوی پیاز بدهد ... دستِ چپت بوی مایع ظرفشویی ... بچه ها توی کوچه دوچرخه سواری کنند .... مادرت دیر بیاید خانه و پدرت نگران شود ... و گریه کنی ... یعنی بوسه بخواهی ... مَرد بخواهی ... سنگینیِ یک حجمِ تَه ریش دارِ آشنا را کنارت بخواهی ... نباشد و گریه کنی ... یعنی دلت هوسِ جنین کند ... هوسِ یک کوچکِ لزج و بی پناه که گونه هایش شبیهِ تو باشد و ابروهایش شبیه همان مَرد ... توی شکمَت نداشته باشی اش ... و گریه کنی ... توی فیس بوک بچرخی ... چراغش سبز نباشد ... لوباتری بزند گوشی ات و شارژر نداشته باشی ... تا صبح منتظر مسیجش باشی ... خواب بماند و گریه کنی ... 

اینــها ، همه اش من هستم .


+تاریخ Wed 5 Sep 2012ساعت 11:22 PM ایـمـا پـ رنـد |

من معمولی نیستم . این را همه فهمیده اند . یعنی می دانستند اما نمی خواستند باور کنند ... من برای این معمولی نبودن تلاش کرده ام ... بیداری ها کشیده ام ... شقیقه هایم را تحت فشار گذاشته ام ... عینکی شده ام ... اما هیچ وقت اَدای معمولی نبودن را درنیاوردم ... همیشه خواستم همه چیز را آرام جلوه دهم ... اما خب ، همه چیز آرام نبود ... حتی خواب هایم ... حتی خوابیدن هایم فرق می کند ... دختری را می شناسم که همه ی خواب هایش را به انگلیسی می بیند یا مردی که چندین سال است خواب هایش سیاه سفید است ...اما ماجرای من باز هم فرق دارد ...

من همیشه توی خواب هایم نیم متر بالاتر از زمین هستم ... راه می روم اما پاهایم را روی هیچ چیزی نمی گذارم ... و هر دفعه می گویم این دفعه دیگر خواب نیست ... تمام شد ... مُرده ام و این همان آرامش موعود است !!

شانزده ساله که بودم دلم می خواست فقط بخوابم ... چون آنقدر روی خودم کار کرده بودم که به هر چیزی فکر می کردم خوابش را می دیدم ... بیشتر از همه پرواز ... و همین پرواز هم برایم ماند از آن همه توهّم ...

من معمولی نیستم ... زمستان ها پنجره ی اتاق را گوش تا گوش باز می گذارم و پنکه را روشن می کنم ... تابستان ها با لایکو می خوابم ... راستی ... لایکو و هایکو جناس دارند ...!

من معمولی نیستم ... هَمآغوشیِ مطلوبم آن است که بعد از یک کوهنوردی طولانی نزدیکِ صبح اتفاق بیافتد ... عاشق این هستم که جایی از بدنم را ببُرم و چسب زخم ها را رویش ردیف کنم ... اینها برای جلب محبت نیست ... چون حتی وقتی تنها هستم هم همین کار را می کنم ... شاید مازوخیسم باشد ... اما دیوانه وار خودم را دوست دارم ... مردهایی که خیانت می کنند را راحت می بخشم ... اما زن هایی که خیانت می کنند را هرگز ...

من معمولی نیستم ... یکی از آرزوهایم شنا با دلفین است ... یکی دیگر هم این است که توی یک موقعیت ترسناک کُشنده قرار بگیرم و قاتل یا جانیِ ماجرا عاشقم بشود ... یکی این که برگردم به قرن 18 و 19 میلادی ... یکی دیگرش این است که یک شب پاییزی توی یکی از کلیساهای ایتالیا یک گرگ نما را ببوسم و بعد از گردن دَریده شوم ...

و الان چند روزی ست معتقدم که به روانپزشک نیاز دارم و قطعا به بستری شدن ...

پ.ن : این ها دارند می شاشند به دیوار .


+تاریخ Thu 16 Aug 2012ساعت 8:8 AM ایـمـا پـ رنـد |

آدم ها توی هر مسافرت ، توی هر دیدار، توی هر آغوش ، بعدِ هر لبخند ، تکه هایی از خودشان را ... تکه هایی از دلشان را جا می گذراند ...! گاهی لبخندِ یک غریبه آنقدر زیبا می شود که دلت پَر می زند برای آشنایی اش ...! آشنایی بعضی ها بوی حیاطِ می دهد ، بوی حیاطِ خیس ...! بوی خاکِ خیس ... اصلا همه ی آشنایی ها خیس اند ... یا از بوسه یا از اشک ... آن دسته هم که خشک اند به درد لای جرز می خورند .... آشنایی باید آنقدر حوض باشد که ماهی قرمزِ قلبت خفگی های از سر دلتنگی را درد نکشد ... آشنایی باید آنقدر مِه باشد ... که نگرانی های پیش رویت را نبینی ، یا تار ببینی ... آشنایی باید آنقدر باران باشد که چاره ای جز چتر شدن روی سر غریبه ها نداشته باشی ... آشنایی باید آنقدر شربت باشد که عطشِ تمام تابستان های تنهایی ات را ببلعد ...

آدم ها توی هر بوسه ، تکه ای از عشقشان را ... تکه ای از نفسشان را جا می گذارند ... همین است که دلتنگی نفست را میگیرد ... نفست را ... میگیرد ...!

پ.ن : میگیرد ... نفست را ... !


+تاریخ Mon 9 Jul 2012ساعت 9:56 PM ایـمـا پـ رنـد |

- متولّد شُدم .

چند دقیقه پیش ... متولد شدم ... می دانم هیچ دیکتاتوری برایش اهمیتی ندارد که کیکِ تولّدِ من چقدر بزرگ یا کوچک است ... می دانم هیچ باکره ای با تصورِ دردِ زایمانِ من درد نخواهد کشید .. حتی خیلی خوب می دانم آدم ها چقدر از درخت ها دور شده اند در این چند سال که من وارد دنیا شده ام ...

می دانم هیچ کس در ویِتنام به من فکر نکرده است .. اما من به همه جنگ ها فکر کرده ام ... من به همه ی اسکلت های آزمایشگاهی با دقت نگاه کرده ام ... حتی چند بار دستم را بُریده ام و لذّت برده ام ... من از درد کشیدت لذّت برده ام ...

چند دقیقه پیش ... زمین سنگین تر شد ... به اندازه ی پاشنه ی 19 ساله ی همه کفش های زنانه ای که تا امروز ، به گودیِ کمرم افزوده اند ... !

مادرم مرا ... همین چند دقیقه پیش .. به گاو ها تحویل داد ... به گوشت های قرمز ... به شیر های پاستوریزه ... به رُژ های خاویاری ... به عشق های کُشنده ... مادرم مرا به چادر نماز های مهربان تحویل داد ... به غصّه ای که هر سال برای مرگِ ماهی قرمزهایم می خورم ... به لبخند هایی که لب هایم را جر می دهند و دهنم را گشادتر می کنند ... آنقدر گشاد که زبانِ مردی دیگر برای بوسه های فرانسوی راحت توی دهانم جا شود ... !

مادرم مرا ... چند دقیقه پیش ... به نماز های قضای صبح ... صبحانه های نخورده ... ساندویچ های جا گذاشته ... مداد های کوچک شده تحویل داد ... مادرم مرا به مامورِ پُستی که ...

پ.ن : هنوز احمقم ... مثلِ روزهایی که فکر می کردم خیارشور هم درخت دارد ... !


+تاریخ Wed 14 Mar 2012ساعت 4:7 AM ایـمـا پـ رنـد |