|
اتـ اق شـخـصـی ایـمـا پــ رنـد (:
|
- گاهی به روی خودت نیاوری بهتر است ... می دانی ... همین یک جمله برای این پست کافی ست ... اما هی دلم وسوسه ی نوشتن دارد ...
حسِ مادری را دارم که از فرزندِ معلولش دور مانده ... حس مادری را دارم که شیر خشکِ فاسد را از روی ناچاری توی حلقِ نوزادش خالی می کند ... حس مادری را دارم که فرزندش را ندیده تا به حال ...
انگار این بارداریِ خیالی نمی خواهد تمام شود ... انگار این ویارهای کشنده فرزندی در پی نخواهند داشت ... انگار این تو نیستی که گونه ات را به گونه ام چسبانده ای و اشکهایت روی لب هایم می خیسد ... انگار تو نیستی که مرا دوست داری ... انگار کسِ دیگری ست ... این مرد کسِ دیگری ست انگار ... تو بلند تر بودی ... بی رحم تر بودی ...
حسِ مادری را دارم که فرزندِ نداشته اش را بی پدر ... بی مرد بزرگ کند و فرزندِ نداشته اش را بفرستد جنگ و لاشه ی خونیِ فرزندِ نداشته اش را به صورت بمالد و بعد بفهمد این لاشه .. لاشه ی فرزندِ داشته ی مادرِ دیگری بود و ...
تو مرا جایِ همه ی آنها که دوستم ندارند ... دوست داشته باش ... تو مرا جای همه ی جَک های غرق نشده توی آبِ های سردِ قطب ... ببوس ... تو مرا جای همه ی سرباز های برنگشته از جنگ ... فرزند باش ... ! تو مرا بلند تر بخوان ... تو مرا حفظ شو ...
هر چند امتحانی در کار نیست ... اما تو مرا بلند تر بخوان ...

پ.ن : سرد است ... دست فروش ها هستند ... اما نمی شود هیچ کدام را به آغوش کشید ...